به دلیل انجام وظیفه ی خطیر دانشجویی(!) خیلی فرصت سرزدن به این جا و وبلاگ های دوستان را ندارم،ممنونم از تمام کسانی که در این مدت به من لطف داشتند و از آن ها معذرت می خواهم که نتوانسته ام نوشته هایشان را با دقت بخوانم و نظر بدهم.
فعلا همین!
گفت:می خواهم بدانم ما آدم ها بزرگ تریم یا این دریا؟
-به جواب رسیدی؟
گفت:ما آدم ها بزرگ تریم،ما خیلی از وسیع ترین دریای جهان(دریای خزر) وسیع تریم!
و بعد فهمیدم آن پیرمرد "احمد شاملو" است.

در این بن بست
| دلت را ميبويند |
|
| روزگار ِ غريبيست، نازنين |
در اين بُنبست ِ کجوپيچ ِ سرما
| آتش را |
||
| به سوختبار ِ سرود و شعر |
||
| فروزان ميدارند. | ||
| به انديشيدن خطر مکن. |
|
| روزگار ِ غريبيست، نازنين |
نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد
| با کُنده و ساتوری خونآلود |
|
| روزگار ِ غريبيست، نازنين |
شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد
کباب ِ قناری
| بر آتش ِ سوسن و ياس |
|
| روزگار ِ غريبيست، نازنين |
خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد!
پی نوشت:چه لذتی دارد وقتی این شعر را خود شاملو با آن صدای گرمش برایت می خواند.
این آهنگ را بشنوید(حدود ۱۰ پیوند برای دانلودش هست).

درباره ی آهنگ:
آن هایی که انیمیشن "شرک" را دیده اند،حتما این آهنگ برایشان آشناست،اما نه با این صدا.
hallelujah (خداوند را سپاس) را نخستین بار خواننده ی سرشناس کانادایی "لئونارد کوهن" -در آلبوم various positions- اجرا کرد و پس از آن تا به امروز این قطعه نزدیک به 120 بار توسط خوانندگان گوناگون اجرا شده است!
باوجود علاقه ام به کوهن،کار جف باکلی را ترجیح می دهم و احتمالا این اجرا،بهترین اجرای قطعه ی hallelujah است.جالب است بدانید که باکلی نزدیک به 20 بار این آهنگ را اجرا کرد تا به چیزی که مد نظرش بود،رسید.
چندی پیش هم کاربران سایت "تایمز آن لاین" این اجرا(اجرای باکلی) را به عنوان بهترین بازخوانی این ترانه برگزیده بودند.هم چنین نویسندگان مجله ی Q هم آن را به عنوان یکی از 10 آهنگ برتر تاریخ موسیقی انتخاب کردند.
از دیگر اجراهای این آهنگ می توان به اجراهای "کی دی لنگ" و "روفوس وین رایت"(همان اجرای انیمیشن شرک) اشاره کرد.
درباره ی خواننده:
جف باکلی(۱۹۶۶-۱۹۹۷) خواننده ی "آلترناتیو-راک" و "فولک" آمریکایی و فرزند تیم باکلی-خواننده ی نسبتا سرشناس فولک و جاز- بود.
باکلی فعالیت خود را از اواسط دهه ی نود آغاز کرد و نخستین-و آخرین- آلبومش(grace) را در سال 1994 منتشر کرد که از مجموع قطعات آن،سه آهنگ آن بازخوانی(کاور) قطعات خوانندگان دیگر بود.او با همین آلبوم- و چند تک آهنگ- توانست به یکی از چهره های تاثیرگذار تاریخ موسیقی غرب تبدیل شود.
او سرانجام در سال ۱۹۹۷ و در حالی که کم تر از ۳۱ سال داشت،هنگام شناکردن در رودخانه غرق شد.و این پایان زندگی کسی بود که اگر زنده می ماند،می توانست تحولی شگرف در موسیقی راک و فولک به وجود بیاورد.
در فهرستی که مجله ی رولینگ استونز با عنوان "صد خواننده ی برتر تاریخ" منتشر کرد،نام او بالاتر از نام هایی چون چاک بری،مادی واترز،بیورک و توم یورک-که گفته می شود متاثر از خود باکلی است- در رده ی ۳۹ ام قرار گرفت.(هرچند این فهرست ها خیلی هم قابل اعتماد نیستند).
چندی پیش هم خبر ساخت فیلم زندگی او با حضور "برد پیت" مطرح شد که فقط در حد یک شایعه باقی ماند.
پی نوشت:فکر کنم اجرای کوهن را بتوانید از این جا دانلود کنید.
دیکتاتور:مستبد.کسی که دیگران را وادار می کند اشتباهاتش را تکرار کنند.موجودی که حوصله ی آزادی را ندارد و از دست و پایش بهتر از زبان و مغزش استفاده می کند.دیکتاتوری:یک بیماری مسری که در اکثر کشورهای جهان سوم وجود دارد.
از کتاب "دایره المعارف ستون پنجم"-سید ابراهیم نبوی

سخن گفتن از یکی از کهن ترین شاخه های دانش بشری-یعنی فلسفه- و اهداف آن،کاری دشوار است.و آن گاه که این سخنان به قصد انتقاد و به چالش کشیدن آن باشد،دشواری آن دو چندان می شود.
آن چه در زیر می آید،نگاه کوتاهی ست به ماهیت فلسفه(!) و اهداف آن.این نوشته نوک پیکان خود را به طرف تمام فلاسفه نمی گیرد و فقط بخشی از آن ها را مد نظر قرار دارد،هرچند خود فلسفه هم بی نصیب نمانده است!
ضمنا می دانم که این مطلب ممکن است با واکنش هایی هم همراه شود،اما "من که رسوای جهانم،چه صلاح اندیشم"؟!
***
1-نخست می خواهم فلسفه را از دیدگاه هدف آن بررسی کنم.
در ابتدایی ترین سطح،هدف فلسفه این گونه تعریف می شود:شناخت کل جهان هستی و به تبع آن شناخت راه چگونه زیستن.
می خواهم این پرسش را بیان کنم که شما چند فیلسوف را می شناسید که زندگی شان پیش از ورود به وادی فلسفه و پس از آن،تغییر چندانی کرده باشد؟
تصور من بر این است که بسیاری از این فیلسوفان،فلسفه را به مثابه ی وسیله ای برای اثبات اندیشه های خود قرار داده اند-خیلی خودخواهانه نیست؟-.مثلا "دو ساد".آیا دوساد در ابتدا انسانی به شدت مبادی اخلاق بوده است و بعد بر اثر تحقیق و تفحصات فلسفی راه و روش زندگی اش را تغییر داده است ? یا فلسفه را دستاویزی برای درست نمایاندن اندیشه هایش قرار داده است؟
2-باید گفت که فلاسفه هیچ گاه آن چنان که باید،یاری رسان انسان ها نبوده اند و فلسفه در طول تاریخ،دانشی ویژه ی عده ای انگشت شمار بوده است.
واقعا چه فایده ای دارد که بفهمیم چه چیزهایی ذاتی و چه چیزهایی عرضی هستند?حقیقت این است که فلسفه چندان از مشکلات روز جامعه گره گشایی نکرده است.لطف کنید در پاسخ این بخش،حرف های تکراری نزنید،گوشم پر است از این حرف ها.
البته خب می دانم که خیلی آنارشیستی بود!
3-"کوبریک" در جایی می گوید:"پیچیده گویی کامل ترین شکل بیان است".گمان می کنم این سخن او هنگامی کاربرد داشته باشد که این پیچیده گویی برای سخنان و عقایدی به کار بروند که پیش از این اثبات شده اند.
مثلا هنگامی که یک فیلسوف نظریاتش را برای نخستین بار بیان می کند ،آن هم در حالی که این نظریات پیش از این بیان نشده اند و نیاز به توضیحات فراوان دارند،پیچیده گویی ناقص ترین شکل بیان است! و موجب می شود خواننده ی درمانده ،فهم فلسفه را سخت ترین کار عالم تصور کند!
4-برایم مهم نیست حق با نیچه است یا کانت،ویتگنشتاین درست می گوید یا دیگران.مهم این است که آرامشم را در کجا می یابم،جایی که شاید در مجموعه ی نظرات هیچ فیلسوفی نگنجد، و یا شاید در گستره ی عقاید افلاطون قرار بگیرد!(افلاطون یک مثال بی هدف نبود).
***
در پایان باید بگویم که برای این که به اصطلاح "اندیشمند" باشید،حتما لازم نیست دائم کتاب های فلسفی بخوانید."احمدرضا احمدی" چند وقت پیش در مراسم بزرگداشتی که برایش برگزار کرده بودند،گفته بود:"من در تمام عمرم یک کتاب فلسفه هم نخوانده ام"!
نمی دانم چرا دائم این شعر ملای روم را در ذهنم مرور می کنم:
پای استدلالیان چوبین بود / پای چوبین سخت بی تمکین بود
پ.ن 1-فکر نکنید که فلسفه را مایه ی گمراهی و بدبختی انسان می دانم،خود من هم گاهی کتاب های فلسفی می خوانم،اگر نمی خواندم که نکات بالا را نمی فهمیدم!
2-می خواستم مطلبم پیرامون "درباره ی الی" را این جا بنویسم که گذاشتم برای زمان پخش فیلم در شبکه ی خانگی.فعلا بخشی از آن را که در شماره ی ۲۰۰۱روزنامه ی اعتماد-26 تیر- چاپ شده است داشته باشید تا بعد.
پیوند به نوشته:http://www.etemaad.ir/Released/88-04-24/218.htm#152065
این شعر را به آن هایی تقدیم می کنم که جان سبزشان، بی گناه فدا شد،به ویژه ۶ نفر از آن ها که البته یکی از آن ها کشته شد،اما ۵ تای دیگر را هم... کشتند!
چه کسی می داند؟
چه کسی می داند مرگ برگ سبز را
چه بهایی ست؟
و واپسین فریاد را چه نوایی؟
عشق را کدامین پرنده به آوازی رسا می خواند؟
بیشه ای چنین تاریک را
چه کسی درخواهد یافت؟
و کدامین دست مرا بیدار خواهد کرد؟
کدامین دست تو را تیمار خواهد کرد؟
اشکت را
و مرگت را
که قدر خواهد دانست؟
جز قناری خسته دل
که عشق را آواز می خواند.
شبی ست چنان تیره
که خفاش ها را هم یارای ماندن نیست!
پ.ن:چند روز پیش سالروز درگذشت "احمد شاملو" بود.شنیدم که مراسم سالمرگ او بر سر مزارش با حضور لباس شخصی ها برگزار شده است. راستی این روزها چه قدر جایش خالی است!
![]()
برای سینمای فرانسه افسوس می خورم،چرا که سرشار از ایده های ناب است،اما پولی ندارد،و برای سینمای آمریکا افسوس می خورم،چرا که سرشار از پول است،اما ایده ای ندارد.
"ژان-لوک گدار"
نمی دانم باید از کجا شروع کنم؟!(چه قدر تکراری).در میانه های دهه ی نود بود که برخی از صاحب نظران سینما مرگ سینما را اعلام کردند،اما به عقیده ی من دهه ی نود،دهه ی مرگ سینما نبود،بلکه دهه ی مرگ تعدادی از کارگردان های برجسته سینما بود،دهه ی نود-و نه لزوما میانه های آن- را باید دهه ی مرگ عده ای از بزرگ ترین کارگردانان سینما به حساب آورد،از "فللینی" بزرگ گرفته تا "کوروساوا" و "کیشلوفسکی" و "کوبریک".اما در همین دهه سینما ده ها کارگردان جوان را به خود دید که آن قدر توانایی داشتند تا منتقدان را تحت تاثیر سخنان خود قرار دهند و آن ها را از به زبان آوردن عباراتی مانند "مرگ سینما" پشیمان کنند.
عده ای از این کارگردانان،افرادی مانند "عباس کیارستمی"،"امیر کاستاریکا"(کوشتوریتسا) و "برادران کوئن"بودند که از دهه ی هشتاد پا به عرصه ی سینما گذاشته بودند و در دهه ی نود جایگاه خود را تثبیت کردند،و عده ی دیگر کارگردانانی مانند "تارانتینو"و "فینچر" بودند که فیلم سازی* را به طور جدی از دهه ی نود آغاز کردندو به پدیده های دهه ی نود تبدیل شدند.هرچند این دهه همان دهه ی مرگ سینما از دیدگاه منتقدان است،اما من مایلم این دهه را تولد دوباره ی سینما بنامم،چرا که در فاصله ی سال های ۱۹۸۰ تا ۱۹۹۰،سینمای جهان-و به ویژه هالیوود که بحث اصلی ما بر سر آن است-،نتوانست شاهکارهای دهه ی قبلی(یعنی دهه ی ۷۰) را تکرار کند،هرچند فیلم های درخشانی مانند"آخرین امپراطور"-که محصول آمریکاست-(یا به قول فرهنگستانی ها "امپراتور") "گاو خشمگین" ، "مرد فیل نما"،"غلاف تمام فلزی" و "آمادئوس" در این دهه ساخته شدند،اما مقایسه ی این فیلم ها با شاهکارهای دهه ی ۷۰،خود گویای همه چیز است،و این در حالی بود که سینمای پویای اروپا هم چنان فیلم هایی را می ساخت که هنر کارگردانانشان،هر بیننده ای را شگفت زده می کرد.
اما چیزی که در این میان رخ داد و موجب شد سینمای دهه ی هشتاد از رخوت بیرون بیاید،پاگذاشتن چند کارگردان مستقل به جریان سینمایی هالیوود بود،کارگردان هایی که هرچند تنی چند از آنان در دهه ی ۸۰ فیلم سازیشان را شروع کرده بودند،اما اوج شکوفایی نبوغ آن ها در دهه ی ۹۰ رقم خورد.
کارگردانانی که نام آن ها را به وفور شنیده اید-و من هم به برخی از آن ها اشاره کردم-:دیوید لینچ،جیم جارموش،هال هارتلی،گاس ون سنت(که البته کمی دیرتر از دیگران کشف شد و دهه ی اخیر را باید دهه ی شکوفایی او بنامیم)،تیم برتون،برادران کوئن و چند کارگردان جوان دیگر که به دنبال راه هایی برای گریز از سینمای یک نواخت هالیوود بودند.
همین کارگردانان بودند که هنر خود را در فیلم سازی در دهه ی ۹۰ به رخ کشیدند و موجب شدند که شاید برای اولین بار،یک مکتب سینمایی* غنی و جالب توجه در سینمای آمریکا به وجود بیاید:سینمای پست مدرن.
در این دهه،جارموش دو فیلم برجسته ی خود(مرد مرده و گوست داگ،شیوه ی سامورایی) را ساخت،تیم برتون "ادوارد دست قیچی" را به روی پرده برد و هرکدام از دیگر کارگردانان نام برده هم چند فیلم را ساختند.
در همین دهه(دهه ی ۹۰)،هالیوود یک اعجوبه ی دیگر را به دنیای سینما معرفی کرد؛"دیوید فینچر".
و اما به موضوع اصلی موردبحث برگردیم.
چند روز پیش نامزدهای نهایی جایزه ی اسکار معرفی شدند و طبق معمول پیش بینی ها و نظرات هم آغاز شدند،بیش تر صاحب نظران "ماجرا(مورد) عجیب بنجامین باتن" را اصلی ترین بخت دریافت تندیس طلایی اسکار می دانند،اما بیاییم و مساله را از زاویه ای دیگر بررسی کنیم.
من ماجرای عجیب بنجامین باتن را ندیده ام،اما گویا در آن خبری از بلندپروازی ها و نیش و کنایه های کوبریک وار فینچر نیست،چرا؟!چرا باید "زمان همه چیز را نابود کند"؟نمی خواهم بگویم فینچر باید تا پایان عمرش بر ضد آمریکا و سیاست های هالیوودی فیلم بسازد،اما چرا آن جوانان پرشور عاصی دهه ی هشتاد و نود،امروز به کبریت های بی خطر هالیوود تبدیل شده اند؟چرا کسی "کشتی گیر" آرونوفسکی را - که شنیده ام فیلم خیلی خوبی است- تحویل نمی گیرد؟چرا شاهکار "متئو گارونه"(گومورا) را از فهرست نهایی نامزدهای اسکار بهترین فیلم خارجی زبان حذف می کنند،فیلمی که بهترین فیلم سال اروپا لقب گرفت.
آیا با این رویه،سینما به سمت مرگ حرکت نمی کند؟(هرچند که خودم خیلی موافق مرگ سینما نیستم،کارگردانی می گوید:"سینما هنوز متولد نشده است".پس سخن گفتن از مرگ سینمایی که هنوز متولد نشده است،کمی خنده دار به نظر می رسد.)
*********************************************
*در این جا به دلیل نبود واژه ی مناسب برای آن بخش از متن از واژه ی "فیلم سازی"استفاده کردم،وگرنه واژه فیلم سازی با واژه ی کارگردانی تفاوت دارد.
*برخی از صاحب نظران درباره ی به کاربردن واژه ی مکتب درمورد "پست مدرنیسم"-به ویژه در سینما-شک دارند.
توضیح:خودم خسته شدم از بس گفتم دهه ی۹۰،۸۰،۷۰،به هر حال ببخشید.
اما نمی توانم!
این جا
سوسک های فاضلاب سلطان جنگل اند
این جا سنگ فرش خیابان ها زرد است
این جا تکرار،واژه ی درد است
این جا "هوا بس ناجوانمردانه سرد است"!
چندی است که یکی از دوستان عزیز وبلاگ نویس ما-که در وبلاگش به بررسی فیلم می پردازد-،حرکتی را آغاز کرده است که نمی دانم باید درباره اش چه باید بگویم؟!
این دوست عزیز،توضیحات مربوط به فیلم هایی را که در یکی از سایت های مرجع فارسی زبان وجود دارد، در وبلاگش قرار می دهد-البته شاید با کمی دست کاری-،بدون این که از آن سایت نامی ببرد.
اما نکته ی جالب تر این است که این دوست محترممان که تا چند وقت پیش فیلم ها را با واژه ها و ترکیب هایی مانند "عجب فیلمی بود!"،"خیلی باحال بود" بررسی می کرد،حالا دم از مباحث فلسفی در فیلم ها می زند و فقط به بررسی شاهکارهای سینمای هنری اروپا می پردازد،فیلم هایی که حدس می زنم حتی آن ها را ندیده است!
من نه آن قدر عقده دارم که تعریف و تمجیدها از این دوست حرصم را دربیاورد و نه حسودم،و فکر هم می کنم به آن حد از بلوغ عقلی رسیده ام که تعریف از دیگران،مانند کودکان برافروخته ام نکند.
اما نکته این جاست که هدف از این کار چیست؟این کار او را به کجا می رساند؟همه ی این کارها برای این است که همه لب به ستایش او بگشایند،همه ی این ها برای یک تحسین خشک و خالی؟!
دوست من،به خودت بیا،خودت باش.ما همان آدم قبلی را می خواهیم،با همان "ای ول ها" و "چه فیلم خفنی بود" ها!
انسان تنها موجودی است که نمی خواهد آن طور که هست،باشد. "آلبر کامو"
پس از آماده کردن مواد اولیه که همگی دوستان با آن ها آشنایی دارند،برای نوشتن یک نقد،باید نکات زیر را مو به مو رعایت کنیم:
استفاده از جمله های بی سر و ته و طولانی که برای پیدا کردن فعل آن ها باید زمانی نزدیک به جست و جوی یک مطلب در شبکه ی اینترنت مرز پرگهرمان صرف کرد.
استفاده از واژه های قلمبه سلمبه ی فرنگی و ننوشتن معادل فارسی آن ها در مقابلشان(البته ننوشتن معادل این کلمات توسط برخی دوستان،گاهی برای فخر فروشی یا همان کلاس گذاشتن است و گاهی هم جدا معنای آن کلمه را بلد نیستند).تازه خیلی هنر کنند به جای پرسوناژ می گویند "شخصیت" یا به جای دیالوگ،"گفت و گو" را به کار می برند.(البته خود من هم گاهی جوگیر می شوم و از این کلمات به کار می برم!)
ربط دادن صحنه های فیلم به هر چیز بی ربطی.مثلا اگر یک نفر با موبایل حرف می زند و تصادف می کند،منتقد گرامی می گوید که به دلیل این که دولت قصد حذف یارانه ها را دارد و وضع اقتصادی و فرهنگی و سایر موارد کشور مناسب نیست،مردم اعصاب ندارند و تصدف می کنند!البته این جا دو نظریه به وجود می آیند:یکی این که آن فرد بر اثر وضعیت روحی نامناسب- که ناشی از وضع قمر در عقرب جامعه است-،تصادف کرده،نظریه ی دیگر این است که می گوید به دلیل همین وضع بد جامعه،شاید آن فرد اصلا به نوعی،خودکشی کرده است!(البته خود من هم گاهی ...!)
همین ها کافی اند،نیستند؟!